اوضاع روحیم به هم ریخته بود . خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی، عاشقش باشی، دیوونش باشی ولی بدونی مال تو نیست. وقتی کسی رو دوست داشته باشی دلت میخواد مال خودت باشه. فقط وفقط مال خودت. نسبت بهش احساس مالکیت میکنی. نسبت بهش حساس میشی ومنم همینطور بودم. دوستی معمولی یه چیز مسخره بود. مخصوصا واسه تو واسه اینکه بگی فقط با یه نفری. اگه اینطور بود چرا ازم میخواستی بیام خونه تون یا وقتی بیای محل کارم که من تنهام تا راحت باشیم؟ در واقع تو دوتا دوست دختر داشتی یکی اون خانوم که همه جوره ساپورتت میکرد یکی مثل من که هلاکت بود چی بهتر از این. منم بودم دلم نمیخواست هیچکدومو از دست بدم. میدونستم رابطه ما یه رابطه مسخره ست. ولی قدرت کات کردنشو نداشتم. بهت عادت کرده بودم. به دیدنت. به اس ام اس دادنای حتی چند روز یه بارت. نمیدونم چه چیزت منو اینقدر پاگیرت کرده بود. من آدمی بودم که همیشه دنبال کسانی بودم که ازم یه چند سالی بزرگتر باشن، قد بلند وهیکلی و تا اندازه ای معتقد. ولی تو هیچکدوم از این شرایط رونداشتی. یه پسر ریزه میزه با استخون بندی ضعیف. قدتم 4-3 سانتی ازم بلندتر بود. از نظر اعتقادی هم که اصلا توی فاز خدا وپیغمبر نبودی. 3سالم که از من کوچیکتر بو دی. آخه چه چیزت منو اینقدر حیرون کرده بود. هر وقت زیاد بهت فکر میکردم یاد چیزا می افتادم تا ازت زده بشم. ولی مسخره بود. اون موقع این مسائل اصلا به چشم نمیومد. اینا همش حاشیه ها بودند اصل تو بودی که وجودت آرومم میکرد. هرچند هیچوقت ابراز احساسات نمیکردی. هلاک شنیدن یه دوستت دارم از زبونت بودم وتا الان هم عقده اون رو دلم مونده. هزار بار بهت گفتم دوستت دارم. عاشقتم وتو فقط نگام میکردی وهیچی نمیگفتی. چقدر خودمو به خاطرت خوار وحقیر کردم. یادمه یه پسری خیلی دوستم داشت. ولی ازم یه سال کوچیکتر بود. من همین مساله رو بهونه کردم واز خودم روندمش. بنده خدا میگفت بابا یه سال چیزی نیست میگفت داداشش هم از زن داداشش یه سال کوچیکتره ولی دارن خوشبخت زندگی میکنن ولی میگفتم من از کسانی که ازم کوچیکتر باشن بدم میاد حوصله بچه بزرگ کردن ندارم. حالا کارم به جایی رسیده بود که عاشق کسی شده بودم که ازم 3سال کوچیکتر بود اون زمان به این نتیجه رسیدم مهم اینه که آدما همو دوست داششته باشن. وقتی عاشق کسی باشی دیگه سن وکاروتحصیلات و... میشه مسائل حاشیه ای میشه بی اهمیت. زمانی اینا رو آدما عنوان میکنن که دنبال بهونه باشن وهمو نخوان. یا یه زمان یادمه یکی دوستم داشت ومیخواست با هم باشیم. پسر تنوع طلبی بود وبا دخترای زیادی بود ولی قول داده بود وقتی با من باشه بقیه رو بی خیال شه. تمام خلافش این بود که با دخترای زیادی دوست بود . فقط دوست. ارتباط غیر مجاز نداشت ومن همینو بهونه کردم. ولی حالا هلاک کسی بودم که نه تنها دوست بود که ارتباط غیر مجازم داشت. وقتی عشق بیاد عقل تعطیل میشه وچقدر این اوضاع وحشتناکه. منم همینطور بودم. می دونستم ته این ارتباط چیزی نیست ولی نمی تونستم تمومش کنم. دوست داشتم برم قم. احساس میکردم به یه سفر معنوی احتیاج دارم اینکه میخواستم برم قم چون تا به حال نرفته بودم میدونستم وقتی اولین بار بری دست خالی برت نمیگردونن. میخواستم برم واز خانوم بخوام کمک کنه فکرت از سرم بره بیرون. کمک کنه آروم شم. دیگه به تو فکر نکنم. چون تنها بودم ترجیح دادم با تور برم. ثبت نام کردم وقرار شد خبر بدن. من توی اون شرایط احتیاج داشتم برم حالا معلوم نبود چه زمانی سفر جور میشد.
نظرات شما عزیزان:
|
About![]()
خدایا ازبچگی به من آموختند همه را دوست بدار حال که بزرگ شده ام وکسی را دوست میدارم میگویند: فراموشش کن Archivesمرداد 1391خرداد 1391 ارديبهشت 1391 AuthorsصباLinks
ردیاب خودرو
LinkDump
حمل ماینر از چین به ایران |